محمدحسانمحمدحسان، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 3 روز سن داره

محمدحسان عزیز

نه ماهگی

پسرم فردا دهمین ماهگرد تولدته. سه شنبه ٢ هفته پیش بود که اولین قدم زندگیت رو وقتی خونه عمه اکرمت مهمونی بودیم بین فاصله میز تا مبل برداشتی. من که داشتم نماز میخوندم اما یه گوشه حواسم  به تو بود با دیدن این لحظه کلی ذوق کردم اما چون داشتم نماز میخوندم نتونستم از خوشحالی داد بزنم و بقیه رو هم خبر کنم. از اون روز به بعد همش داری راه رفتن رو تمرین میکنی و فاصله بین من و بابات رو بجای چهاردست و پا رفتن، راه میری. فکر نمیکردم  پروسه راه رفتنت انقدر شیرین باشه. امشب هم تونستی بیشترین رکورد راه رفتنت رو بشکنی و حدود سه متر بدون هیچ کمکی راه بری. دیگه بگم که یاد گرفتی درهای کابینت رو هم باز کنی و هرچی جلو دستت میاد بریزی بیرون. &n...
21 آذر 1391

عزاداری حسان کوچولو

پسرم روز جهانی حضرت علی اصغر بردمت مصلی اونجا توی مراسم عزاداری ٦ ماهه امام حسین تورو نذر یاری امام زمان کردم. حسانم از خدا میخوام عاقبت بخیر بشی و وقتی بزرگ شدی و این دل نوشته های مامانت رو میخوندی ، منو پیش خدا رو سفید کرده باشی. عزیزم دعای مامانت همیشه پشت سرته. اینجا هم کنار علم عکس گرفتی ...
8 آذر 1391

هشت ماهگی و محرم

حسان عزیزم هر روز که میگذره شیرین تر میشی و حسابی بیشتر از قبل بهت وابسته میشم. حسانم هر وقت که یک اتفاقی می افته که ناراحت و ناامید میشم فقط نگاه کردن به صورت پاک و معصوم تو که دوباره همه چیز رو واسم شیرین میکنه. احساس میکنم این روزا بهترین روزای زندگیم هستن. اصلا نمیدونم چیجوری بگم که چقدر دوستت دارم.شبها وقتی کنارم خوابت میبره صدای نفسات توی خواب برام قشنگترین لالایی دنیاست. امسال بیشتراز هرسالی روضه حضرت علی اصغر قلبم رو میسوزونه. بیشتر از هر سالی میفهمم خانوم رباب چی کشیده. از دیروز که بدجوری سرما خوردی و سینه و سرت چرک کرده خیلی دارم غصه میخورم. با خودم میگم خانم رباب تو صحرا کربلا چی کشیده؟!! این سرما خوردگی تو که اصلا با ا...
1 آذر 1391
1